شاهنامه پژوهی
نوشته ی نگارنده را در بازنمود یادگارهای دانشمند پارسی گوی و پارسی جوی و پارسی خوی، دکتر کزازی، در روزنامک بخوانید.
جستارهایی در شعر و ادبیات و فرهنگ
نوشته ی نگارنده را در بازنمود یادگارهای دانشمند پارسی گوی و پارسی جوی و پارسی خوی، دکتر کزازی، در روزنامک بخوانید.
اين جا همه چيز معمولي است
نه زير پايم موج بر مي دارد
نه با نهنگي چشم در چشم مي شوم
بادبان افراشته ام در شن
هر از گاه
دريايي از دور نمايان مي شود
نزديك كه مي شوم
شن ها دستم مي اندازند
گير افتاده ام در جزيره اي
كه دورش را كوير گرفته
دلم براي عروس هاي دريايي تنگ شده است
من
ملواني عاشقم
كه سر به بيابان گذاشته ام.
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
چرا به کروبی رای می دهم؟
پیش سخن: بنا نداشتم و ندارم که در این جا از سیاست سخنی بگویم اما اهمیت انتخابات رییس جمهوری مرا بر آن داشت تا در این جا چند خطی بنویسم:
زلف مشکی، چشم آبی، خال خوبان قهوه ای است
پس به این ترتیب گاهی حال انسان قهوه ای ست
قهوه ای شد عینک و کفش و کلاه و کیف تو
پس یقین دارم مد امروز ایران قهوه ای است
بسکه فنجان بر سر مردان به نامردی شکست
رنگ و روی بعضی از این زن ذلیلان قهوه ای است
شهر رفسنجان که سی سال است مغز پسته ای است
در کنارش زاهدان مانند کرمان قهوه ای است
شد سراپایش گلی از بسکه در چاه اوفتاد
یوسف گم گشته چون آید به کنعان قهوه ای است
بخت بعضی ها سپید و بخت خیلی ها سیاه
بخت ما در این میان اما، کماکان قهوه ای ست
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
در حيرتم از اين همه تعجيل شما
از اين همه صبر و طول و تفصيل شما
ما خير نديده ايم از سال قديم
اين سال جديد نيز تحويل شما
زمين بي تو پريشان است اي عشق
زمان مبهوت و حيران است اي عشق
به جان شعرهاي ناب سعدي
جهان با تو گلستان است اي عشق
چون با نفست بهار ميآميزد
گُل گُل ز طنين سخنت ميريزد
دانم كه اگر صبح برد نام ترا
خورشيد به احترام بر ميخيزد
دريا نمي از ديده ی باراني توست
مه جلوهاي از چهره ی روحاني توست
در پرده ی جان عاشقان افتاده است
نقشي كه در آيينه ی پيشاني توست
با آن كه دل رميده بياقبال است
از ياد تو شرح سينه مالامال است
از بام تو چشم بر نمي گردانيم
اين رسم كبوتران خونين بال است
روزي كه تو را تراش مي كرد خدا
نقشي ز خودش تلاش مي كرد خدا
چون كار به چشم هاي زيبايت شد
سر دل خويش فاش مي كرد خدا
خشم تو به شيريني خواب است مرا
چشم تو ضريح آفتاب است مرا
با اين همه هر چه بيشتر مينگرم
درك تو سؤال بي جواب است مرا
مي آمدي و تو را نشان مي دادند
دل را به دم گرم تو جان مي دادند
مي رفتي و مي وزيد بر دشت نسيم
گل ها همگي دست تكان مي دادند
اي كاش هميشه باغ و برگت باشم
قرباني توفان و تگرگت باشم
هر روز و شب از خدا فقط مي خواهم
در بازي عشق پيش مرگت باشم
دنيا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب گردان ها بود
مشتي تخمه دهانشان را بسته است
اين قصه ی آفتاب گردان ها بود
درد دل من چيست؟ خدا مي داند
در سينه ی من كيست؟ خدا مي داند
اين قدر بدانيد كه يك شب ديدم
اين دل دل من نيست، خدا مي داند!
شب بود و رخ شما از آيينه گذشت
گويي كه تمام ما از آيينه گذشت
ناگاه دلم ز سينه فرياد كشيد
اي واي! خدا، خدا از آيينه گذشت
زيباست، ز شور و عاطفه لبريز است
پر نقش و نگار و خاطره انگيز است
مجموعه اي از تمام ناممكن هاست
يعني كه بهار عاشقان، پاييز است
بی تاب تر از جان پریشان در تب
بی خواب تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتاب گردان در شب
ما وارث يك پيرهن سوخته ايم
خاكستري از يك چمن سوخته ايم
اين تهمت زندگي است بر ما زده اند
ما آش نخورده، دهن سوخته ايم
اين دل كه شهيد دوستت دارم توست
تنها به اميد دوستت دارم توست
باران كه به روي شعر من مي بارد
اجراي جديد دوستت دارم توست
از پيش خودت به چاه ما را نفرست
با اين سر بي كلاه ما را نفرست
لطفي كن و زود كار را يك سره كن
دنبال نخود سياه ما را نفرست
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است؟!
چیزی مگر به آخر اسفند مانده است؟!
در سینه ام غمی است به سنگینی جهان
برفی که روی شانه ی الوند مانده است
شیرینی لبان تو چون شعر فارسی
بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است
غم نامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ
مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است ...
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
غم گندم، خطر «باز»؛ كبوتر این است
كم ترین دردسر داشتن پر این است!
دام را دید كبوتر ولی از وحشت باز
با خودش گفت: فرود آی كه بهتر این است!
گرچه از پشت زدن رسم جوان مردان نیست
غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!
اولین درس پیمبر شدنش بود، عجب
یوسف آموخت ته چاه: برادر این است!
معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟
- آخر كشتی در موج شناور این است!
شعله آهسته به خاكستر حیرت زده گفت:غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
كفر است و غزل آیه ی شیطانی چشمت
ای كفر غزل مست مسلمانی چشمت
دل مست عراقی غزل های نگاهت
جان شیفته ی سبك خراسانی چشمت
دم ساز لبت رودكی شوق بخارا است
ای شاه جهان بی سر و سامانی چشمت
پر شروه ترین فایز شب های جنوبم
زندانی خاقانی شروانی چشمت
عطار نشابوری گلهای بهشتی است
قانون شفای مژه درمانی چشمت
گم می شود استوره ی غم های تهمتن
در خاطره ی سبز سمنگانی چشمت
جمع اند مضامین پریشانی و تردید
دركوچه ی خیام پشیمانی چشمت
شیرینی فرهاد بخارای خیالی
بلخ است سمرقند غزل خوانی چشمت...
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
دلم در هوای غرل لک زده است
برای لبت از ازل لک زده است
دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده است
بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده است
برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه ی یک بغل لک زده است
دلم سیب سرخی است در دست تو
که از بس ندیده محل، لک زده است
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده است!
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
29 بهمن، جشن بزرگ سپندارمزگان، خجسته شادروز بزرگ داشت مهر در فرهنگ ایرانی، بر همه ی ایرانیان مهربان و مهرآفرین فرخنده باد.
باشد که ایرانیان فرهیخته و فرهنگ مدار همان گونه که این روز را جای گزین جشن نادرست و بیگانه ی ولنتاین کرده اند، به همه ی جنبه های گوناگون فرهنگ شگرف و شگفت انگیز خود بنگرند و بیندشند. ایدون باد و ایدون تر باد!
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن
لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟
آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن
با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است -
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن
من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن
عشق ابری است که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
به روز واقعه بردار ابروانت را
برای دلبری آماده کن کمانت را
نگاه من پی معماری نوین تنت
به کشف آمده تاریخ باستانت را
رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم
میان خرمن مو گم کنم میانت را
ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟
علی الخصوص که دیدم تن جوانت را
من از دهان تو در حیرتم که از تنگی
خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!!
به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است
منم پیامبری راستین، زمانت را
دو آیه آینه بر من بخوان، که تذکره ها
رسانده اند به جبریل دودمانت را
گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها
تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)