تبليغاتX
میم شفق

میم شفق

جستارهایی در شعر و ادبیات و فرهنگ

ازدواجیه!!!

 

«انکحت̕» عشق را و تمام بهار را!

«زوّجت̕» سیب را و درخت انار را!

«متّعت̕» خوشه خوشه رطب­های تازه را

گیلاس­های آتشی آب­دار را!

«هٰذا موکّلی...»؛ غزلم دف گرفت، گفت:

تو هم گرفته­ای به وکالت سه تار را!

«یک جلد...» آیه آیه­ی قرآن، تو سوره­ای!

چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!

«یک آینه...» به گردن من هست... دست توست –

-         دستی که پاک می­کند از آن غبار را

«یک جفت شمع­دان...؟!» نه عزیزم، دو چشم توست –

-         که بر دریده پرده­ی شب­های تار را!

مهریه­ی تو چشمه و باران و رودسار

بر من بریز زمزمه­ی آبشار را!

«ده شرط ِ ضمن ِ ...» ده؟ نه! بگو سد... هزار!

با بوسه مهر می­کنم آن سدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرایط دیوانه­وار را

 

این بار من به بوسه­ات افطار می­کنم

خانم! شکسته­ای عطش روزه­دار را!

پ. ن. ۱: نام شاعر محفوظ است!

پ. ن. ۲: این شعر بر پایه­ی یک داستان واقعی سروده شده... یا بهتر بگویم بر پایه­ی این شعر یک ماجرای واقعی اتفاق افتاده است!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:4  توسط شفق  | 

یک مژده ی فرهنگی

 

 پیش از این درهمین تارنگار درباره­ی ویرایش­های گوناگون شاهنامه نوشته­ام، خبر خوش این که ویرایش دانش­مندانه و استادانه­ی دکتر خالقی مطلق، شاهنامه­شناس و ایران­شناس برجسته، در ایران چاپ شد و در دست­رس شیفتگان این نامه­ی ورجاوند و بی­مانند فرهنگ ایران و درس­نامه­ی خرد پارسی قرار گرفت. این کتاب را بنیاد دایرة المعارف بزرگ اسلامی در هشت دفتر، به بهای 95 هزار تومان، در شمار 2000 نسخه و با چاپی زیبا و نفیس چاپخش کرده است. دوست­داران شاهنامه درنگ نکنند و این نامه­ی ارجمند را فراهم کنند. نیز بناست همین ناشر یادداشت­های استاد را درباره­ی شاهنامه در دو دفتر چاپ کند. به امید آن روز.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:38  توسط شفق  | 

غزل - مثنوی نا«شکیبا»یی

 

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل در تو وزیده

دریاچه­ی موسیقی امواج رهایی

با قافیه­ی دسته­ی قوهای پریده

این قدر که شیرینی و آن قدر که زیبا

ده قرن دری گفتن، انگشت گزیده

هم «خواجه» کنار آمده با زهد پس از تو

هم «شیخ اجل» دست از سر معشوق کشیده

صندوقچه­ی مبهم اسرار عروضی

«المعجم» از این دست که داری نشنیده

انگار «خراسانی» و «هندی» و «عراقی»

رودند و تو دریای به وصلش نرسیده

 

با مثنوی، آرام مگر شعر بگیرد

تا فقر قوافی نفسش را نبریده...

 

مفعول̕ مفاعیل̕ دل بی سر و سامان

مستفعل̕ مستفعل̕ این شعر پریشان

بانوی مرا از غزل آکنده! که هستی؟

در جان فضا عطر پراکنده! که هستی؟

از «رابعه» آیا متولد شده­ای یا

با چنگ تو را «رودکی» آورده به دنیا

درباری «محمود»ی یا ساکن «یمگان»

در باده­ی مستانی یا جامه­ی عرفان

استوره­ی «فردوسی» در پای تو مقهور

«هفتاد من مثنوی» از وصف تو معذور

ای شعرتر از شعرتر از شعرتر از شعر

من با خبر از عشق شدن، بی خبر از شعر

دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم

تا «قونیه» تا «بلخ» چرا ریشه دواندم

 

آرام غزل، مثنوی شعر و جنون شد

این شعر، شرابی است که آغشته به خون شد

برگرد غزل، بلکه گلم بشکفد از گل

لا حول و لا قوة الّا بتغزّل

 

بانوی تر و تازه­تر از سیب رسیده!

بانوی تو را دستی از شاخه نچیده!

باید که ببخشید پریشان شده بودم

تقصیر خودم نیست، هوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ، که خورشید هم امروز

در شرق فرورفته و از غرب دمیده

 

این قصه­ی من بود که خواندم، که شنیدی

«افسانه­ی مجنون به لیلی نرسیده»(۱)

 

۱. از شیخ اجل، جناب سعدی

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط شفق  | 

مگر در قصه ها

 

همیشه عشق تا جان  مرا سرشار خواهد کرد

کسی نام تو را در خاطرم  تکرار خواهد کرد

چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه

نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد

چنان من از تو سرشارم که حتی "دوستت دارم"

جز از لب­های گرم  تو  مرا آزار خواهد کرد

فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد

که برزخ را به روی شانه­ام آوار خواهد کرد

شبی گم می­شوم در ساحل چشمت... و روزی مرگ

مرا در قعر اقیانوس­ها دیدار خواهد کرد

"مبادا تو نباشی!" این همان کابوس تکراری است

که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد

من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم

جهان ما را، مگر در قصه­ها، انکار خواهد کرد!

 پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط شفق  | 

دردهای زمینی نمی­کند ولتان

 

ولی منی که چنین پرتم از مراحلتان

چگونه می­روم و می­رسم به ساحلتان

سلام خان چل­گیس، ای که جا مانده است

میان بستر نم­دار خواب ما، تلتان

فرشته­اید و از آن نمونه­های عجیب

که دردهای زمینی نمی­کند ولتان

به بند کردن دل­های خسته مشغولید

و بند و تبصره­ای نیز نیست شاملتان

سپیده سرزده، وقت است چشم بگشایید

به چشم آینه­هایی که در مقابلتان...

 

شما تمام زمین حق آب و گل دارید

و ما همیشه ارادت به آبتان، گلتان...

قرار شد که بیایید اگر و بگشایید –

به آن دو دست سبک عقده از دلم – دلتان –

- خبر دهید که گاوی، کبوتری، چیزی

سر بریده­ی ما هم که نیست قابلتان

 

پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط شفق  |