ازدواجیه!!!
«انکحت̕» عشق را و تمام بهار را!
«زوّجت̕» سیب را و درخت انار را!
«متّعت̕» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را!
«هٰذا موکّلی...»؛ غزلم دف گرفت، گفت:
تو هم گرفتهای به وکالت سه تار را!
«یک جلد...» آیه آیهی قرآن، تو سورهای!
چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!
«یک آینه...» به گردن من هست... دست توست –
- دستی که پاک میکند از آن غبار را
«یک جفت شمعدان...؟!» نه عزیزم، دو چشم توست –
- که بر دریده پردهی شبهای تار را!
مهریهی تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمهی آبشار را!
«ده شرط ِ ضمن ِ ...» ده؟ نه! بگو سد... هزار!
با بوسه مهر میکنم آن سدهزار را
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانهوار را
این بار من به بوسهات افطار میکنم
خانم! شکستهای عطش روزهدار را!
پ. ن. ۱: نام شاعر محفوظ است!
پ. ن. ۲: این شعر بر پایهی یک داستان واقعی سروده شده... یا بهتر بگویم بر پایهی این شعر یک ماجرای واقعی اتفاق افتاده است!!!
