با امید فال
باز آسمان امشب به طبلی لال میکوبد
تا صبح تق تق تق بدین منوال میکوبد
تا صبح مرد راهراهی را که زندانی –
- در خویش کردم بر تن خود خال میکوبد
با چار پاییز پیاپی اینچنین تاریخ
تقویم را بر سینهی امسال میکوبد
حتا صدای بال گنجشکی نمیآید
عمری است در هاون پری را زال میکوبد
عمری است تا قصه به اینجا میرسد، دستی –
- میآید و بر سینهی نقال میکوبد
آن دست که کاری بلد هم نیست، جز اینکه –
- بر شانههای بیلیاقت بال میکوبد
دار و ندارم رفت در این شهر که حافظ -
- هم هر دری را با امید فال میکوبد
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:23  توسط شفق
|
