هرشب که نظر میکنم از دور به دريا
پاشيده زنی سد سبد نور به دريا
آن زن تويی و ديدن تو هست نيازم
من نيستم آن پنجرهی کور به دريا
دريا خودش آهسته میآيد به اتاقم
وقتی بدهد چشم تو دستور به دريا
من بیخبرم از روش صحبت امواج
از شيوهی فهماندن منظور به دريا
شور است اگر اشک من و ريخته در آب
انداخته چشمان تو سد شور به دريا
گولت نزند خندهی صياد، نيايی
جز من اگر انداخت کسی تور به دريا
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:0  توسط شفق
|
ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست
قصهی این عشقهای پیش پا افتاده نیست
عشق ما با التهابی از جنون آمیخته است
چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست
با جنون و التهاب عاشقی مانند من
بیگمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست!
در تلاطمهای اقیانوس پر طوفان عشق
پای واپس میکشد موجی که طوفانزاده نیست
گامهایم با تو هر دم در شروعی تازهاند
پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست
بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست
در شکیبایی زنی همچون تو فوقالعاده نیست
عطر زلفت در تن گلهای وحشی ریخته است
ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست
با تو باید تا افقهای رهاتر پر کشید
آه ، بال من برای پر زدن آماده نیست....
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:49  توسط شفق
|
عاشق که شدی در هیجانی، نگرانی!
عشق است و تو هستی و جهانی نگرانی!
عاشق که شدی فرق ندارد که کجا، کِی
یا اینکه برای چه کسانی نگرانی!
تا زمزمهی زخمی یک برگ بیاید
بر بال نسیمش ننشانی، نگرانی
در باغ اگر چهچههی چلچلهای هست
آن را به درختی نرسانی، نگرانی
یک روز میآیی به خودت: خستهترینی
پیری و شده تازه جوانی نگرانی!
تا خواب ِکه آشفته شود از تب و تابش؟
این بار که افتاد به جانی نگرانی
عاشق که شدی - فرق ندارد که کجا؟ کِی؟
تا صبح قیامت نگرانی...
نگرانی...
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:21  توسط شفق
|