ردیفم را گم...
وقتی که نسیم عطر گندم می داد
یک شهر تو را نشان مردم می داد
لب خند زدن چه قدر آسان می شد
لب هات به من درس تبسم می داد
یک خوشه ی گندم است بر شانه ی باد
موهات که قدرت تجسم می داد
در عمق نگاه، غوطه ور می دیدم
ماهی که به حوض دل تلاطم می داد
حالا که دو چشم تو به شعرم افتاد
از شوق تو ناگهان ردیفم را گم...
پ. ن.1 : نام شاعر محفوظ است (!)
پ. ن. 2: چند گاهی است که رایانه ام به هم ریخته است، به مرورگر IE دست رسی ندارم و به firefox بسنده کرده ام و نادرستی های نگارشی پیش آمده، به ویژه در فاصله گذاری ها، (در چند نوشته ی اخیر) نتیجه ی همین کاستی است. به دل از همه ی خوانندگان پوزش می خواهم.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:9  توسط شفق
|
