امشب هوس کردم برایت چیز بنویسم
با سینه ای از خون دل لب ریز، بنویسم
شاید تو از من انتظاری سبزتر داری
اما فقط خوش دارم از پاییز بنویسم
می خواهم از بی مصرفی، تکرار، خودرویی
از بوته های هرزه ی جالیز بنویسم
تاریک گفتن پیش از این ها مستحبی بود
این بار واجب شد که یأس انگیز بنویسم
شاید بدانی لحظه های سرخ یعنی چه؟
تصمیم دارم از شقایق نیز بنویسم
باید فقط محض رضای خاطر فرهاد
از یک عدد شیرین بی پرویز بنویسم
فردا چه خواهم کرد؟ باور کن نمی دانم
امشب که می خواهم برایت چیز بنویسم
و یک رباعی طنزآمیز:
ای چهره پری، دست پری، مه دیده
فرم بدنت کنار ما روییده
وقتی پدرت بفهمد عاشق هستیم
یعنی که عجیب گاومان زاییده
پ. ن.: نام شاعر هر دو شعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:59  توسط شفق
|
عشق، محراب تو را در دل من ساخته است
چلّه در چلّه رگ صومعه را تاخته است
این چلیپا كه به اسليمی چشمت آویخت
طرح دردي است كه از پيكر من ساخته است
طرح دردي است كه من نيستم و معبد توست
هرچه من بود « تو» از چشم من انداخته است
هرچه من بود بدل شد به معانی به بدیع
صنعت چشم تو را آه كه نشناخته است!
این غزل وقف تو شد شعر ولي نه! كه غزل
پيش شيوايي تو قافیه را باخته است
اسم آن شعر شود، شعر نباشد چه غمي است؟
دل نشين است همين كه به تو پرداخته است!
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:3  توسط شفق
|
براي عشق معماي مشكلي داري
ولي چهقدر صبوري، عجب دلي داري!
تو مثل پنجرههايي كه روشن و بازند
در آسمان خودت ماه كاملي داري
مرا كه گم شدهام در كشاكش توفان
تويي كه راه به آغوش ساحلي داري
براي نيمهی روحت مكملي دارم
براي نيمهی روحم مكملي داري
براي چشم تو مي گويم اين غزلها را
براي اينكه تو چشمان خوشگلي داري
اگرچه قابل چشم تو را ندارد شعر
تو در نگاه خود اشعار قابلي داري
پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:45  توسط شفق
|