تبليغاتX
میم شفق

میم شفق

جستارهایی در شعر و ادبیات و فرهنگ

من از دهان تو در حیرتم


به روز واقعه بردار ابروانت را

برای دلبری آماده کن کمانت را


نگاه من پی معماری نوین تنت

به کشف آمده تاریخ باستانت را


رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم

میان خرمن مو گم کنم میانت را


ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟

علی الخصوص که دیدم تن جوانت را


من از دهان تو در حیرتم که از تنگی

خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!!


به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است

منم پیامبری راستین، زمانت را


دو آیه آینه بر من بخوان، که تذکره ها

رسانده اند به جبریل دودمانت را


گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها

تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:41  توسط شفق  | 

پس از نرسیدن قرار چیست؟


آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بدانی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
توفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی «بهار چیست؟»

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خوب... کیفر سنوبر بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:54  توسط شفق  |