جستارهایی در شعر و ادبیات و فرهنگ
زلف مشکی، چشم آبی، خال خوبان قهوه ای است
پس به این ترتیب گاهی حال انسان قهوه ای ست
قهوه ای شد عینک و کفش و کلاه و کیف تو
پس یقین دارم مد امروز ایران قهوه ای است
بسکه فنجان بر سر مردان به نامردی شکست
رنگ و روی بعضی از این زن ذلیلان قهوه ای است
شهر رفسنجان که سی سال است مغز پسته ای است
در کنارش زاهدان مانند کرمان قهوه ای است
شد سراپایش گلی از بسکه در چاه اوفتاد
یوسف گم گشته چون آید به کنعان قهوه ای است
بخت بعضی ها سپید و بخت خیلی ها سیاه
بخت ما در این میان اما، کماکان قهوه ای ست
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
در حيرتم از اين همه تعجيل شما
از اين همه صبر و طول و تفصيل شما
ما خير نديده ايم از سال قديم
اين سال جديد نيز تحويل شما
زمين بي تو پريشان است اي عشق
زمان مبهوت و حيران است اي عشق
به جان شعرهاي ناب سعدي
جهان با تو گلستان است اي عشق
چون با نفست بهار ميآميزد
گُل گُل ز طنين سخنت ميريزد
دانم كه اگر صبح برد نام ترا
خورشيد به احترام بر ميخيزد
دريا نمي از ديده ی باراني توست
مه جلوهاي از چهره ی روحاني توست
در پرده ی جان عاشقان افتاده است
نقشي كه در آيينه ی پيشاني توست
با آن كه دل رميده بياقبال است
از ياد تو شرح سينه مالامال است
از بام تو چشم بر نمي گردانيم
اين رسم كبوتران خونين بال است
روزي كه تو را تراش مي كرد خدا
نقشي ز خودش تلاش مي كرد خدا
چون كار به چشم هاي زيبايت شد
سر دل خويش فاش مي كرد خدا
خشم تو به شيريني خواب است مرا
چشم تو ضريح آفتاب است مرا
با اين همه هر چه بيشتر مينگرم
درك تو سؤال بي جواب است مرا
مي آمدي و تو را نشان مي دادند
دل را به دم گرم تو جان مي دادند
مي رفتي و مي وزيد بر دشت نسيم
گل ها همگي دست تكان مي دادند
اي كاش هميشه باغ و برگت باشم
قرباني توفان و تگرگت باشم
هر روز و شب از خدا فقط مي خواهم
در بازي عشق پيش مرگت باشم
دنيا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب گردان ها بود
مشتي تخمه دهانشان را بسته است
اين قصه ی آفتاب گردان ها بود
درد دل من چيست؟ خدا مي داند
در سينه ی من كيست؟ خدا مي داند
اين قدر بدانيد كه يك شب ديدم
اين دل دل من نيست، خدا مي داند!
شب بود و رخ شما از آيينه گذشت
گويي كه تمام ما از آيينه گذشت
ناگاه دلم ز سينه فرياد كشيد
اي واي! خدا، خدا از آيينه گذشت
زيباست، ز شور و عاطفه لبريز است
پر نقش و نگار و خاطره انگيز است
مجموعه اي از تمام ناممكن هاست
يعني كه بهار عاشقان، پاييز است
بی تاب تر از جان پریشان در تب
بی خواب تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتاب گردان در شب
ما وارث يك پيرهن سوخته ايم
خاكستري از يك چمن سوخته ايم
اين تهمت زندگي است بر ما زده اند
ما آش نخورده، دهن سوخته ايم
اين دل كه شهيد دوستت دارم توست
تنها به اميد دوستت دارم توست
باران كه به روي شعر من مي بارد
اجراي جديد دوستت دارم توست
از پيش خودت به چاه ما را نفرست
با اين سر بي كلاه ما را نفرست
لطفي كن و زود كار را يك سره كن
دنبال نخود سياه ما را نفرست
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است؟!
چیزی مگر به آخر اسفند مانده است؟!
در سینه ام غمی است به سنگینی جهان
برفی که روی شانه ی الوند مانده است
شیرینی لبان تو چون شعر فارسی
بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است
غم نامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ
مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است ...
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)