زنِ هرجایی!
خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود همنفسِ
ساكتِ تنهایی باز
باز هم روبهروی
آینهی كهنه نشست
تا كند پاك ز
رخ رنگِ خودآرایی باز
قطرهای اشك
به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ
كه: هان، گمشده! اینجایی باز؟
باز كبریت به
فانوس دلآشوبی زد
بلكه سرگرم
شود با دلِ سودایی باز
خسته از شهوتِ
دیوی كه تنش را كاوید
مانده با بغض
و شب و گریه و شیدایی باز
...
زار در بستر
هموارهی هقهقها خفت
در دلش حسرتِ
یك نغمهی لالایی باز
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)
