ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده
انگار که طوفان غزل در تو وزیده
دریاچهی موسیقی امواج رهایی
با قافیهی دستهی قوهای پریده
این قدر که شیرینی و آن قدر که زیبا
ده قرن دری گفتن، انگشت گزیده
هم «خواجه» کنار آمده با زهد پس از تو
هم «شیخ اجل» دست از سر معشوق کشیده
صندوقچهی مبهم اسرار عروضی
«المعجم» از این دست که داری نشنیده
انگار «خراسانی» و «هندی» و «عراقی»
رودند و تو دریای به وصلش نرسیده
با مثنوی، آرام مگر شعر بگیرد
تا فقر قوافی نفسش را نبریده...
مفعول̕ مفاعیل̕ دل بی سر و سامان
مستفعل̕ مستفعل̕ این شعر پریشان
بانوی مرا از غزل آکنده! که هستی؟
در جان فضا عطر پراکنده! که هستی؟
از «رابعه» آیا متولد شدهای یا
با چنگ تو را «رودکی» آورده به دنیا
درباری «محمود»ی یا ساکن «یمگان»
در بادهی مستانی یا جامهی عرفان
استورهی «فردوسی» در پای تو مقهور
«هفتاد من مثنوی» از وصف تو معذور
ای شعرتر از شعرتر از شعرتر از شعر
من با خبر از عشق شدن، بی خبر از شعر
دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم
تا «قونیه» تا «بلخ» چرا ریشه دواندم
آرام غزل، مثنوی شعر و جنون شد
این شعر، شرابی است که آغشته به خون شد
برگرد غزل، بلکه گلم بشکفد از گل
لا حول و لا قوة الّا بتغزّل
بانوی تر و تازهتر از سیب رسیده!
بانوی تو را دستی از شاخه نچیده!
باید که ببخشید پریشان شده بودم
تقصیر خودم نیست، هوای تو وزیده
آشوب غزل هیچ، که خورشید هم امروز
در شرق فرورفته و از غرب دمیده
این قصهی من بود که خواندم، که شنیدی
«افسانهی مجنون به لیلی نرسیده»(۱)
۱. از شیخ اجل، جناب سعدی
پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!