تبليغاتX
میم شفق

میم شفق

جستارهایی در شعر و ادبیات و فرهنگ

زنِ هرجایی!

 

خسته برگشت به خانه زنِ هرجایی، باز
تا شود هم‌نفسِ ساكتِ تنهایی باز
باز هم رو‌به‌روی آینه‌ی كهنه نشست
تا كند پاك ز رخ رنگِ خودآرایی باز
قطره‌ای اشك به سیمای سپیدش غلتید
خنده زد تلخ كه: هان، گم‌شده! این‌جایی باز؟
باز كبریت به فانوس دل‌آشوبی زد
بلكه سرگرم شود با دلِ سودایی باز
خسته از شهوتِ دیوی كه تنش را كاوید
مانده با بغض و شب و گریه و شیدایی باز
...
زار در بستر همواره‌ی هق‌هق‌ها خفت
در دلش حسرتِ یك نغمه‌ی لالایی باز

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 20:3  توسط شفق  | 

ملوان عاشق


اين جا همه چيز معمولي است

نه زير پايم موج بر مي دارد

نه با نهنگي چشم در چشم مي شوم

بادبان افراشته ام در شن

هر از گاه

دريايي از دور نمايان مي شود

نزديك كه مي شوم

شن ها دستم مي اندازند

گير افتاده ام در جزيره اي

كه دورش را كوير گرفته

دلم براي عروس هاي دريايي تنگ شده است

 

من

ملواني عاشقم

كه سر به بيابان گذاشته ام.


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 13:39  توسط شفق  | 

... قهوه ای است! (اندکی طنز)

 

زلف مشکی، چشم آبی، خال خوبان قهوه ای است

پس به این ترتیب گاهی حال انسان قهوه ای ست

 

قهوه ای شد عینک و کفش و کلاه و کیف تو

پس یقین دارم مد امروز ایران قهوه ای است

 

بسکه فنجان بر سر مردان به نامردی شکست

رنگ و روی بعضی از این زن ذلیلان قهوه ای است

 

شهر رفسنجان که سی سال است مغز پسته ای است

در کنارش زاهدان مانند کرمان قهوه ای است

 

شد سراپایش گلی از بسکه در چاه اوفتاد

یوسف گم گشته چون آید به کنعان قهوه ای است

 

بخت بعضی ها سپید و بخت خیلی ها سیاه

بخت ما در این میان اما، کماکان قهوه ای ست

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 21:58  توسط شفق  | 

چند رباعی


در حيرتم از اين ‌همه تعجيل شما
از اين‌ همه صبر و طول و تفصيل شما
ما خير نديده ‌ايم از سال قديم
اين سال جديد نيز تحويل شما

زمين بي تو پريشان است اي عشق
زمان مبهوت و حيران است اي عشق
به جان شعرهاي ناب سعدي
جهان با تو گلستان است اي عشق

 

چون با نفست بهار مي‌آميزد
گُل گُل ز طنين سخنت مي‌ريزد
دانم كه اگر صبح برد نام ترا
خورشيد به احترام بر مي‌خيزد

دريا نمي از ديده ی باراني توست
مه جلوه‌اي از چهره ی روحاني توست
در پرده ی جان عاشقان افتاده ا‌ست
نقشي كه در آيينه ی پيشاني توست

 

با آن كه دل رميده بي‌اقبال است
از ياد تو شرح سينه مالامال است
از بام تو چشم بر نمي ‌گردانيم
اين رسم كبوتران خونين ‌بال است

 

روزي كه تو را تراش مي ‌كرد خدا
نقشي ز خودش تلاش مي ‌كرد خدا
چون كار به چشم هاي زيبايت شد
سر دل خويش فاش مي ‌كرد خدا

 

خشم تو به شيريني خواب است مرا
چشم تو ضريح آفتاب است مرا
با اين‌ همه هر چه بيشتر مي‌نگرم
درك تو سؤال بي جواب است مرا

 

مي ‌آمدي و تو را نشان مي‌ دادند
دل را به دم گرم تو جان مي‌ دادند
مي‌ رفتي و مي ‌وزيد بر دشت نسيم
گل ها همگي دست تكان مي ‌دادند

 

اي كاش هميشه باغ و برگت باشم
قرباني توفان و تگرگت باشم
هر روز و شب از خدا فقط مي ‌خواهم
در بازي عشق پيش مرگت باشم

 

دنيا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب‌ گردان ها بود
مشتي تخمه دهانشان را بسته‌ است
اين قصه ی آفتاب گردان ها بود

 

درد دل من چيست‌؟ خدا مي ‌داند
در سينه ی من كيست‌؟ خدا مي ‌داند
اين ‌قدر بدانيد كه يك شب ديدم
اين دل دل من نيست‌، خدا مي ‌داند!

 

شب بود و رخ شما از آيينه گذشت
گويي كه تمام ما از آيينه گذشت
ناگاه دلم ز سينه فرياد كشيد
اي واي‌! خدا، خدا از آيينه گذشت

 

زيباست‌، ز شور و عاطفه لبريز است
پر نقش و نگار و خاطره ‌انگيز است
مجموعه‌ اي از تمام ناممكن هاست
يعني كه بهار عاشقان، پاييز است

 

بی ‌تاب ‌تر از جان پریشان در تب
بی‌ خواب ‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رویت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتاب گردان در شب

 

ما وارث يك پيرهن سوخته ‌ايم
خاكستري از يك چمن سوخته ‌ايم
اين تهمت زندگي ‌است بر ما زده ‌اند
ما آش نخورده، دهن سوخته ‌ايم


اين دل كه شهيد دوستت دارم توست
تنها به اميد دوستت دارم توست
باران كه به روي شعر من مي ‌بارد
اجراي جديد دوستت دارم توست

از پيش خودت به چاه ما را نفرست
با اين سر بي كلاه ما را نفرست
لطفي كن و زود كار را يك سره كن
دنبال نخود سياه ما را نفرست

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:9  توسط شفق  | 

به بهانه ی بهار


ای گل ! بهار منتظرت چند مانده است؟!

چیزی مگر به آخر اسفند مانده است؟!

 

در سینه ام غمی است به سنگینی جهان

برفی که روی شانه ی الوند مانده است

 

شیرینی لبان تو چون شعر فارسی

بعد از تو سال ها به سمرقند مانده است

 

غم نامه ای بزرگ که در آن تهمتنی ـ

مغموم ـ بر جنازه ی فرزند مانده است ...


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 13:54  توسط شفق  | 

عاقبت سرو و صنوبر


غم گندم، خطر «باز»؛ كبوتر این است
كم ترین دردسر داشتن پر این است!

دام را دید كبوتر ولی از وحشت باز
با خودش گفت: فرود آی كه بهتر این است!

گرچه از پشت زدن رسم جوان مردان نیست
غم نداریم اگر خصلت خنجر این است!

اولین درس پیمبر شدنش بود، عجب
یوسف آموخت ته چاه: برادر این است!

معنی تخته ی توفان زده در ساحل چیست؟
- آخر كشتی در موج شناور این است!

شعله آهسته به خاكستر حیرت زده گفت:غم نخور عاقبت سرو و صنوبر این است!


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:29  توسط شفق  | 

... چشمت


كفر است و غزل آیه ی شیطانی چشمت
ای كفر غزل مست مسلمانی چشمت

دل مست عراقی غزل های نگاهت
جان شیفته ی سبك خراسانی چشمت

دم ساز لبت رودكی شوق بخارا است
ای شاه جهان بی سر و سامانی چشمت

پر شروه ترین فایز شب های جنوبم
زندانی خاقانی شروانی چشمت

عطار نشابوری گلهای بهشتی است
قانون شفای مژه درمانی چشمت

گم می شود استوره ی غم های تهمتن
در خاطره ی سبز سمنگانی چشمت

جمع اند مضامین پریشانی و تردید
دركوچه ی خیام پشیمانی چشمت

شیرینی فرهاد بخارای خیالی
بلخ است سمرقند غزل خوانی چشمت...


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط شفق  | 

در هوای غزل


دلم در هوای غرل لک زده است

برای لبت از ازل لک زده است


دلم در تمنای گیسوی تو

و آن شانه های عسل لک زده است


بیابانی است این دل هرزه گرد

که در شوق کوه و کتل لک زده است


برای تو و صبح آغوش تو

به اندازه ی یک بغل لک زده است


دلم سیب سرخی است در دست تو

که از بس ندیده محل، لک زده است


پر از واژه های سراسیمه ام

که در التهاب غزل لک زده است!


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:2  توسط شفق  | 

آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...


دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

به از آن است که در دام نگاه افتادن


سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟

تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن


لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه

چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟


آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است...

پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن


با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است -

سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن


من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل

قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن


عشق ابری است که یک سایه ی آبی دارد

سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:39  توسط شفق  | 

من از دهان تو در حیرتم


به روز واقعه بردار ابروانت را

برای دلبری آماده کن کمانت را


نگاه من پی معماری نوین تنت

به کشف آمده تاریخ باستانت را


رسیده تا کمرت گیسوان و می ترسم

میان خرمن مو گم کنم میانت را


ندیده وصل طلب کردم! این زمان چه کنم؟

علی الخصوص که دیدم تن جوانت را


من از دهان تو در حیرتم که از تنگی

خدا چگونه میانش دمیده جانت را؟!!


به یمن چشم تو شاعر شدن که آسان است

منم پیامبری راستین، زمانت را


دو آیه آینه بر من بخوان، که تذکره ها

رسانده اند به جبریل دودمانت را


گرفته ام به غزل پیشی از چکاوک ها

تو نیز در عوضش غنچه کن دهانت را!


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:41  توسط شفق  | 

پس از نرسیدن قرار چیست؟


آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بدانی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
توفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی «بهار چیست؟»

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خوب... کیفر سنوبر بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:54  توسط شفق  | 

تاریخ بی چنگیز نیست


گرچه می دانم که چون چشمت کسی خون ریز نیست
باز هیچ افسانه ای این گونه سحرانگیز نیست

بر سر هر تاری از مویت سری افتاده است
جنگ بی آواره و تاریخ بی چنگیز نیست

شمس ها داریم اما بی مرید و خانقاه
ور نه این دیوانگی از بلخ تا تبریز نیست

عشق گاهی در دل فرهادها شیرین تر است
گاه غیر از تلخی یک خواب با پرویز نیست...

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 22:41  توسط شفق  | 

بنان نیز بی تو دل تنگ است...


مرا چه حاصلی از انتهای این جنگ است
که هر چه زخم زنم بر تو، بیشتر ننگ است

حکایت من و آن چشم های غمگینت
حدیث کهنه ی آیینه با دلی سنگ است

نه خود به فتنه ی چنگیز و حمله ی تیمور
که پای خسته ی تاریخ، قرن ها لنگ است

به هر که دل بسپاری ندیده می شکند
به هر کجا بروی آسمان همین رنگ است

صدای رادیو، تصنیف ای الهه ی ناز...
تو نیستی و بنان نیز بی تو دل تنگ است...


پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:15  توسط شفق  | 

فردا چه خواهم کرد؟


امشب هوس کردم برایت چیز بنویسم
با سینه ای از خون دل لب ریز، بنویسم

شاید تو از من انتظاری سبزتر داری
اما فقط خوش دارم از پاییز بنویسم

می خواهم از بی مصرفی، تکرار، خودرویی
از بوته های هرزه ی جالیز بنویسم

تاریک گفتن پیش از این ها مستحبی بود
این بار واجب شد که یأس انگیز بنویسم

شاید بدانی لحظه های سرخ یعنی چه؟
تصمیم دارم از شقایق نیز بنویسم

باید فقط محض رضای خاطر فرهاد
از یک عدد شیرین بی پرویز بنویسم

فردا چه خواهم کرد؟ باور کن نمی دانم
امشب که می خواهم برایت چیز بنویسم


و یک رباعی طنزآمیز:

ای چهره پری، دست پری، مه دیده
فرم بدنت کنار ما روییده
وقتی پدرت بفهمد عاشق هستیم
یعنی که عجیب گاومان زاییده


پ. ن.: نام شاعر هر دو شعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:59  توسط شفق  | 

از چشم من انداخته است!!!

 

عشق، محراب تو را در دل من ساخته است

چلّه در چلّه رگ صومعه را تاخته است

این چلیپا كه به اسليمی چشمت آویخت

طرح دردي است كه از پيكر من ساخته است

طرح دردي است كه من نيستم و  معبد  توست

هرچه من بود « تو» از چشم من انداخته است

هرچه من بود بدل شد به معانی به بدیع

صنعت چشم تو را آه كه نشناخته است!

این غزل وقف تو شد شعر ولي نه! كه غزل

پيش شيوايي تو قافیه را باخته است

اسم آن شعر شود، شعر نباشد چه غمي است؟

دل نشين است  همين كه  به تو پرداخته است!

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!) 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 12:3  توسط شفق  | 

مکمل روح!!!

 

براي عشق معماي مشكلي داري

ولي چه­قدر صبوري، عجب دلي داري!

تو مثل پنجره­هايي كه روشن و بازند

در آسمان خودت ماه كاملي داري

مرا كه گم شده­ام در كشاكش توفان

تويي كه راه به آغوش ساحلي داري

براي نيمه­ی روحت مكملي دارم

براي نيمه­ی روحم مكملي داري

براي چشم تو مي گويم اين غزل­ها را

براي اين­كه تو چشمان خوشگلي داري

اگرچه قابل چشم تو را ندارد شعر

تو در نگاه خود اشعار قابلي داري

 

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:45  توسط شفق  | 

ردیفم را گم...


وقتی که نسیم عطر گندم می داد
یک شهر تو را نشان مردم می داد

لب خند زدن چه قدر آسان می شد
لب هات به من درس تبسم می داد

یک خوشه ی گندم است بر شانه ی باد
موهات که قدرت تجسم می داد

در عمق نگاه، غوطه ور می دیدم
ماهی که به حوض دل تلاطم می داد

حالا که دو چشم تو به شعرم افتاد
از شوق تو ناگهان ردیفم را گم...


پ. ن.1 : نام شاعر محفوظ است (!)
پ. ن. 2: چند گاهی است که رایانه ام به هم ریخته است، به مرورگر IE دست رسی ندارم و به firefox بسنده کرده ام و نادرستی های نگارشی پیش آمده، به ویژه در فاصله گذاری ها، (در چند نوشته ی اخیر) نتیجه ی همین کاستی است. به دل از همه ی خوانندگان پوزش می خواهم.


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:9  توسط شفق  | 

داغ کشتن سهراب


هم آن که هر غزل ناب را تو می بینی
هم این که آینه و آب را تو می بینی

چنان گره شده امشب تن تو با تن من
که نیم دیگر هر خواب را تو می بینی

تهمتنانه به جنگ آمدی و بی خبری
که داغ کشتن سهراب را تو می بینی

میان این همه ماهی، میان این همه تور
دل شکسته ی قلاب را تو می بینی
... [ناتمام]

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 18:12  توسط شفق  | 

ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود


ابر وقتی از غم چشم تو غافل می شود
جای باران میوه اش زهر هلاهل می شود

سر بچرخان، از تنت بیرون بیا، لختی برقص
در هوای چیدنت دستان من دل می شود

سر بچرخان، از هوا سرشار شو، قدری بخند
دین من با خنده ی گرم تو کامل می شود

هر طرف رو می کنم، محرابی از ابروی توست
رو بگردانی، نماز خلق باطل می شود

می توانی تب کنی، بغض زمین را بشکنی
بی نگاهت آب اقیانوس ها گل می شود

چشم هایم را بگیر و چشم هایت را مگیر
ای که بی چشم تو کار عشق مشکل می شود



پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط شفق  | 

«داش آکل» زنده می ماند...


گفت: در افسانه مجنون مال لیلا می شود
قسمت وامق فقط از خون عذرا می شود
گفت: این جا گرگ و چاه و زن و زندان یکی است
استخوانت آخرش مال زلیخا می شود
گفت: خیلی زود از چشمان او خط می خوری
عشق بد جوری در این محدوده حاشا می شود!
گفت: آخر خنجری از پشت... می افتی... نخند
«داش آکل» هم شبی در کوچه تنها می شود!

جرعه ای از استکانم سر کشیدم که هنوز...
مزه ی لوطی فقط با خاک معنا می شود!
عشق باید سیل باشد تا بفهمی که چرا
توی هر سد قرن یک زن مثل «بانو» می شود!
تازه می فهمی چرا شیرین نامرد عجول
این قدر در دیده ی فرهاد زیبا می شود؟!

تیغه ی خنجر تکانی و خورد و «من»... راحت نشد!
صبح در این خواب ها یک دفعه پیدا می شود

آه «مرجان» غزل ها صبح شد، خوابم پرید
تا به کی سهم من از عشق تو رویا می شود؟!
هر کسی آمد فقط زخم زبان زد، نیستی؟
زیر بار دشنه ها دارد تنم تا می شود
توی خواب دیشبم هم گفته بودم «عاشقم»
قاتلم لبخند زد که: «یعنی آقا می شود؟»

پاسخ این طعنه در لب های تو خوابیده است
قفل هر افسانه با لبخند تو وا می شود
تو فقط آری بگو! آن وقت می بینی چه طور -
باخت در پایان قصه سهم «کاکا» می شود

آخر این کوچه... حتا قصه ها خوش می شوند
«داش آکل» زنده می ماند... سر پا می شود!!!

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است(!)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:59  توسط شفق  | 

دستور به دریا

 

هرشب که نظر میکنم از دور به دريا

پاشيده زنی سد سبد نور به دريا


آن زن تويی و ديدن تو هست نيازم

من نيستم آن پنجره­ی کور به دريا


دريا خودش آهسته میآيد به اتاقم

وقتی بدهد چشم تو دستور به دريا


من بیخبرم از روش صحبت امواج

از شيوه­ی فهماندن منظور به دريا


شور است اگر اشک من و ريخته در آب

انداخته چشمان تو سد شور به دريا


گولت نزند خنده­ی صياد، نيايی

جز من اگر انداخت کسی تور به دريا

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:0  توسط شفق  | 

قصه ی ما....

 

ماجرای عشق ما یک اتفاق ساده نیست

قصه­ی این عشق­های پیش پا افتاده نیست

عشق ما با التهابی از جنون آمیخته است

چون هوسناکی مشتی مردم واداده نیست

با جنون و التهاب عاشقی مانند من

بی­گمان معشوق بودن آن چنان هم ساده نیست!

در تلاطم­های اقیانوس پر طوفان عشق

پای واپس می­کشد موجی که طوفان­زاده نیست

گام­هایم با تو هر دم در شروعی تازه­اند

پیش رو جز وسعت بی انتهای جاده نیست

بی گمان چون تو زنی عاشق نمی آید به دست

در شکیبایی زنی هم­چون تو فوق­العاده نیست

عطر زلفت در تن گل­های وحشی ریخته است

ناز چشمت در نگاه آهوان ماده نیست

با تو باید تا افق­های رهاتر پر کشید

آه ، بال من برای پر زدن آماده نیست....

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:49  توسط شفق  | 

نگرانی

 

عاشق که شدی در هیجانی، نگرانی!

عشق است و تو هستی و جهانی نگرانی!

عاشق که شدی فرق ندارد که کجا، کِی

یا این­که برای چه کسانی نگرانی!

تا زمزمه‌ی زخمی یک برگ بیاید

بر بال نسیمش ننشانی، نگرانی

در باغ اگر چهچهه‌ی چلچله‌ای هست

آن را به درختی نرسانی، نگرانی

یک روز می‌آیی به خودت: خسته‌ترینی

پیری و شده تازه جوانی نگرانی!

تا خواب ِکه آشفته شود از تب و تابش؟

این بار که افتاد به جانی نگرانی

عاشق که شدی - فرق ندارد که کجا؟ کِی؟

تا صبح قیامت نگرانی...

                               نگرانی...

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:21  توسط شفق  | 

با امید فال

 

باز آسمان امشب به طبلی لال می­کوبد

تا صبح تق تق تق بدین منوال می­کوبد

تا صبح مرد راه­راهی را که زندانی –

- در خویش کردم بر تن خود خال می­کوبد

با چار پاییز پیاپی این­چنین تاریخ

تقویم را بر سینه­ی امسال می­کوبد

حتا صدای بال گنجشکی نمی­آید

عمری است در هاون پری را زال می­کوبد

عمری است تا قصه به این­جا می­رسد، دستی –

- می­آید و بر سینه­ی نقال می­کوبد

آن دست که کاری بلد هم نیست، جز این­که –

- بر شانه­های بی­لیاقت بال ­می­کوبد

دار و ندارم رفت در این شهر که حافظ -

- هم هر دری را با امید فال می­کوبد

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:23  توسط شفق  | 

ازدواجیه!!!

 

«انکحت̕» عشق را و تمام بهار را!

«زوّجت̕» سیب را و درخت انار را!

«متّعت̕» خوشه خوشه رطب­های تازه را

گیلاس­های آتشی آب­دار را!

«هٰذا موکّلی...»؛ غزلم دف گرفت، گفت:

تو هم گرفته­ای به وکالت سه تار را!

«یک جلد...» آیه آیه­ی قرآن، تو سوره­ای!

چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!

«یک آینه...» به گردن من هست... دست توست –

-         دستی که پاک می­کند از آن غبار را

«یک جفت شمع­دان...؟!» نه عزیزم، دو چشم توست –

-         که بر دریده پرده­ی شب­های تار را!

مهریه­ی تو چشمه و باران و رودسار

بر من بریز زمزمه­ی آبشار را!

«ده شرط ِ ضمن ِ ...» ده؟ نه! بگو سد... هزار!

با بوسه مهر می­کنم آن سدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرایط دیوانه­وار را

 

این بار من به بوسه­ات افطار می­کنم

خانم! شکسته­ای عطش روزه­دار را!

پ. ن. ۱: نام شاعر محفوظ است!

پ. ن. ۲: این شعر بر پایه­ی یک داستان واقعی سروده شده... یا بهتر بگویم بر پایه­ی این شعر یک ماجرای واقعی اتفاق افتاده است!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:4  توسط شفق  | 

غزل - مثنوی نا«شکیبا»یی

 

ای چشم تو دشتی پر آهوی رمیده

انگار که طوفان غزل در تو وزیده

دریاچه­ی موسیقی امواج رهایی

با قافیه­ی دسته­ی قوهای پریده

این قدر که شیرینی و آن قدر که زیبا

ده قرن دری گفتن، انگشت گزیده

هم «خواجه» کنار آمده با زهد پس از تو

هم «شیخ اجل» دست از سر معشوق کشیده

صندوقچه­ی مبهم اسرار عروضی

«المعجم» از این دست که داری نشنیده

انگار «خراسانی» و «هندی» و «عراقی»

رودند و تو دریای به وصلش نرسیده

 

با مثنوی، آرام مگر شعر بگیرد

تا فقر قوافی نفسش را نبریده...

 

مفعول̕ مفاعیل̕ دل بی سر و سامان

مستفعل̕ مستفعل̕ این شعر پریشان

بانوی مرا از غزل آکنده! که هستی؟

در جان فضا عطر پراکنده! که هستی؟

از «رابعه» آیا متولد شده­ای یا

با چنگ تو را «رودکی» آورده به دنیا

درباری «محمود»ی یا ساکن «یمگان»

در باده­ی مستانی یا جامه­ی عرفان

استوره­ی «فردوسی» در پای تو مقهور

«هفتاد من مثنوی» از وصف تو معذور

ای شعرتر از شعرتر از شعرتر از شعر

من با خبر از عشق شدن، بی خبر از شعر

دست تو در این شهر بر این خاک نشاندم

تا «قونیه» تا «بلخ» چرا ریشه دواندم

 

آرام غزل، مثنوی شعر و جنون شد

این شعر، شرابی است که آغشته به خون شد

برگرد غزل، بلکه گلم بشکفد از گل

لا حول و لا قوة الّا بتغزّل

 

بانوی تر و تازه­تر از سیب رسیده!

بانوی تو را دستی از شاخه نچیده!

باید که ببخشید پریشان شده بودم

تقصیر خودم نیست، هوای تو وزیده

آشوب غزل هیچ، که خورشید هم امروز

در شرق فرورفته و از غرب دمیده

 

این قصه­ی من بود که خواندم، که شنیدی

«افسانه­ی مجنون به لیلی نرسیده»(۱)

 

۱. از شیخ اجل، جناب سعدی

 

پ. ن.: نام شاعر محفوظ است!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط شفق  | 

مگر در قصه ها

 

همیشه عشق تا جان  مرا سرشار خواهد کرد

کسی نام تو را در خاطرم  تکرار خواهد کرد

چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه

نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد

چنان من از تو سرشارم که حتی "دوستت دارم"

جز از لب­های گرم  تو  مرا آزار خواهد کرد

فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد

که برزخ را به روی شانه­ام آوار خواهد کرد

شبی گم می­شوم در ساحل چشمت... و روزی مرگ

مرا در قعر اقیانوس­ها دیدار خواهد کرد

"مبادا تو نباشی!" این همان کابوس تکراری است

که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد

من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم

جهان ما را، مگر در قصه­ها، انکار خواهد کرد!

 پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط شفق  | 

دردهای زمینی نمی­کند ولتان

 

ولی منی که چنین پرتم از مراحلتان

چگونه می­روم و می­رسم به ساحلتان

سلام خان چل­گیس، ای که جا مانده است

میان بستر نم­دار خواب ما، تلتان

فرشته­اید و از آن نمونه­های عجیب

که دردهای زمینی نمی­کند ولتان

به بند کردن دل­های خسته مشغولید

و بند و تبصره­ای نیز نیست شاملتان

سپیده سرزده، وقت است چشم بگشایید

به چشم آینه­هایی که در مقابلتان...

 

شما تمام زمین حق آب و گل دارید

و ما همیشه ارادت به آبتان، گلتان...

قرار شد که بیایید اگر و بگشایید –

به آن دو دست سبک عقده از دلم – دلتان –

- خبر دهید که گاوی، کبوتری، چیزی

سر بریده­ی ما هم که نیست قابلتان

 

پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:46  توسط شفق  | 

باز هم رباعی

 

تلخ است که لب­ریز حقایق شده است

زرد است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است!

 

 پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 20:32  توسط شفق  | 

سه رباعی

 

چندی است دلم به کوچه­ی عقل زده است

_ دیوانه چه داند که چه خوب و چه بد است؟ _

عشق تو به غیر درد سر نیست ولی

قربان سری که درد کردن بلد است

 

گیسوی تو قصه­ای پر از تعلیق است

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

موهات چلیپایی و ابرو کوفی

خط لب تو چه­قدر نستعلیق است

 

دل _ بی تو _ درون سینه­ام می­گندد

غم از همه سو راه مرا می­بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز

تقویم به گور پدرش می­خندد

 

 پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

پ.ن. ۲: با سپاس از "آفتاب" که دو نادرستی تایپی را در این سه رباعی یادآوری کرده است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 21:3  توسط شفق  | 

صادقانه ترین اعتراف


پرنده، ساحل و دریا نه، آسمان شده ای
شبیه لحظه ی پرواز از آشیان شده ای
سرود تازه ی هر چار فصل من هستی
که با شکوفه ترین واژه ها بیان شده ای
بزرگ، مثل همین لحظه ها که می گذرند
عجیب، مثل اساتیر باستان شده ای
چه قدر رنگ نگاه عجیب تو زیباست
شبیه آبی یک دست آسمان شده ای
و صادقانه ترین اعتراف من این است:
هوا، نفس، همه ی من، زمین، زمان شده ای
چه قدر حس قشنگی است این که می بینم
برای روز و شبم مثل آب و نان شده ای

پ.ن. : نام شاعر محفوظ است (!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:57  توسط شفق  | 

دعای مرگ، که چشم انتظار آمین است


سکوت مردم این جا بیانگر این است
که زخم دیر رسیدن هنوز چرکین است
دوباره قصه ی تکرار نوش داروها
چه قدر رستم این روزگار غمگین است
و این که کوه کنی تیشه بر سرش می زد
برای مردم این جا همیشه شیرین است
دوباره چشم دو عاشق به چشم هم افتاد
دوباره حنجره ی بخت گرم نفرین است
کبوتری که فقط عشق او پریدن بود
به یک دلیل مزخرف به زاغ بدبین است
بیا که آخر این قصه را مرور کنیم:
دعای مرگ، که چشم انتظار آمین است

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 0:49  توسط شفق  | 

به پروانه نمی آید عشق!


هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شاید این بوسه به نفرت برسد، شاید عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله ی رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق!!!

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 0:26  توسط شفق  | 

نامه


حالا که یک دنیا برایت حرف دارم
یک بوسه هم پایین کاغذ می گذارم
آری خودت هم خوب می دانی عزیزم
غیر از تو من چیزی در این دنیا ندارم
در نامه ای دیگر نوشتی خوب خوبی
حالا کجایی تا ببینی حال زارم؟!
می ترسم از دوری تو این آخری ها
پیش تمتم غضه هایم کم بیارم
باید به فکر کاغذی قد تو باشم
این دفعه هم بانو، سوالی از تو دارم:
بهتر نبود این جا به جای این همه حرف
یک جمله یعنی «دوستت دارم» بیارم؟!...

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 14:36  توسط شفق  | 

بخش هایی از یک شعر

خورشید ماه پاره ی من را که دیده است،
این گونه داغ کرده و رنگش پریده است
من فکر می کنم که خدا وقت خلقتت
یک تکه از وجود خودش را بریده است
با دست های معجزه، با تمتم دقت
بر روی آن سفال، دو ابرو کشیده است
از آبگینه های بهشتی، دو قطره آب
در کام چشم های خمارت چکیده است
اما لبت ... همین که خداوندگار دید،
دیگر تمشک های بهشتی رسیده است،
یک باره از دهان شما یادش آمده
آن گاه یک، دو حبه از آن بوته چیده است
جای دهان گذارده در صورتت تمشک
البته نوبرانه کمی هم چشیده است
از روح سدره های بهشتی، به دست خویش
پیراهنی به گرد وجودت تنیده است
آن گاه در نهایت دقت نشسته و
اندام را کنار هم - این گونه - چیده است
در انتهای این همه، پیکرتراش دهر
از بطن روح خویش در این بت دمیده است
چل سال در شراب تو را غسل داده است
آن گاه هفت خط تو را سر کشیده است
دردی به جای مانده از آن جام و ناگزیر
ته مانده را به روی زمین وارهیده است

...

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 22:55  توسط شفق  | 

نت دل را بنواز

در تو یک پنجره ی باز به من می خندد
شوق سد چلچله پرواز به من می خندد
و صدای تو که موسیقی دستان خداست
پرده در پرده به آواز به من می خندد
هق هق نی نه! همان حق حق دف، دستانت...
نازنین، قهقه ی ساز به من می خندد
هی نکیسا! نت هشتم، نت دل را بنواز
«فا سُ لا سی دُ رِ می» باز به من می خندد
دل دلت کشت مرا، های! دلم را بفشار
نت هشتم، بت طناز! به من می خندد

پشت نیلوفر بازوی نوازشگر تو
آن دو قمری پر از ناز به من می خندد
نیل سد فاجعه در پیش، خدا همراهم
تو عصا باش که اعجاز به من می خندد
ماه بانوی لطافت! گل خورشید نشان!
با تو آیا شب غم باز به من می خندد؟!...

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
پ.ن.2: این شعر در شماره ی دوازدهم نشریه ی دانشجویی «نگاه تازه» (دانشگاه علوم پزشکی مشهد) چاپ شده است.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:2  توسط شفق  | 

نمی دانم


نمی دانم تو زیبایی
یا چشم های من شاعر!
اما خوب می دانم
اگر تو نباشی
چشم های من
- هر چه قدر شاعر -
شعری به زیبایی تو
هرگز نخواهند سرود.

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 0:41  توسط شفق  | 

کوری

برای دیدن تو
هر بار که نمره ی عینک هایم
بالاتر می رود
باید نزدیک تر بیایی

کاش کور می شدم!

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 6:41  توسط شفق  | 

تفاوت!!

تو می گویی
سیاه و سفید می شود خاکستری
اما من می گویم می شود راه راه
دنیای ما گورخرها با شما فرق می کند!!!

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:52  توسط شفق  | 

دو شعر کوتاه کوتاه

 

۱.

باد بافه ای از گیسوانت را

بر چهره ات پراکنده کرد

نیمی از زمین تاریک می شود

خسوفی روی داده است.

 

۲.

بالاتر از آفتاب می ایستد

در ساعت ماه

و شب و گیسوانش

                          به وحدت می رسند

 

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 17:29  توسط شفق  | 

حال من ولی ...


آری، سلام... حال شما؟ حال من ولی...
حالت کمی بد است، کمی... مال من ولی...
افتاد از پل کلمات نگفتنی
حرفی که مرد زير لب لال من ولی ـ
دير است، دير، دير، تو از مرز رد شدی
پايان گرفته ظاهرن اشغال من ولی...
حال کسی که می‌رود از مرگ بهتر است
تو آسمان شدی که... پر و بال من ولی...
خورشيد تازه در تو شکفت و رها شدی
من شب شدم، ستاره‌ی اقبال من ولی...
آسوده باش و سنگ تصور بکن مرا
و دور باش از من و امثال من ولی ـ
قول فرشته‌های خدا را گرفته‌ام
حال تو خوب‌تر بشود، حال من ولی...

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:11  توسط شفق  | 

چشم تو

از زخم می رسم به مسیحای چشم تو
درمان دردهاست تماشای چشم تو
انگار مرگ فاجعه را جار می زند
ناقوس نقره ای کلیسای چشم تو
«قد» می کشی و «قامت» شب خرد می شود
در پرتو اذان مصلای چشم تو
آتش به پا شده است در این روح منجمد
زرتشت من! چه داشت اوستای چشم تو؟
سیذارتای قلب مرا درس می دهد
آوای آن جهانی بودای چشم تو
«غم، مکر سامری است» تو می گویی و سپس
گوساله ی غم و ید بیضای چشم تو
این جا که دوزخ است، اگر هم بهشت، باز
من مرد سیب خورده ی حوای چشم تو!
من لال می شدم که دعایش جواب داد،
«بر او غزل ببار، خدا»...ی چشم تو!
«بربط» به دست می رسد آوای صد غزل
چون پرده را درید نکیسای چشم تو!!

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:31  توسط شفق  | 

آدم!

دوشیزه حوا!
خوب نگاه کنید
مرا نمی شناسید؟!
دزد سیب!
و باز هم
- بی اجازه -
برای چیدن سیب آمده ام
لطفا
به بزرگواری خودتان ببخشید
من آدم نمی شوم!


پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 11:55  توسط شفق  | 

ماهی ها

دوباره حرف تو شد در میان ماهیها
تویی که بسته به جان تو جان ماهیها
ببین خدای من آن شب چه قدر شاعر بود
که ریخت طعم تو را در دهان ماهی ها
شبی که با هیجانی زلال رقصیدند
میان برکه ی ذوقم، ترانه - ماهیها

و شب به نیمه رسید و غزل به نیمه و آه...
به روی خاک، تن نیمه جام ماهیها
دل تو ساقه ی تردی ز نور بود و افسوس
که نور می شکند در جهان ماهیها
تو را نه آب، نه آیینه، در نمی گنجد
تو ماورای زمینی، تو ماه، ماهی! ها!


پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 7:15  توسط شفق  | 

برای یک وجود آسمانی

این غزل پیشکش شده است به شکیبا.

ساعت پنج به وقت دل من روز الست
این خدا بود که در گوشه ای از عرش نشست
و قلم موی خودش را به شرابش زد... تا
طرح چشمان تو بر بوم جهان آذین بست
بعد یک لکه ی کوچک که چکید از دستش
آمد و روی همان جا که لب پایین هست -
بوم را رنگ زد و... بغض خدا هم تویِ
ناودان لب بالایی تو ریخت... شکست
این چنین خلق شدی: اشک، شعف، شور، شراب
شادی و غم به هم آمیخته بی هیچ گسست
تا من این گوشه ی دنیا بنشینم رو به
کاغذی خیس تر از خیس، مدادی در دست -
هی تو را رقص کنم تا بنویسم: «پرواز...»
هی تو را گریه کنم تا بنویسم: «بن بست...»
دست در گردن هم: مصرع اول، دوم،
رهگذاران خیابان غزل، مستامست
واژه ها رقص کنان داد زدند: ای مردم
پک به پک عشق بنوشید که گیلاس پر است
و تو گیلاس غزل را به لبت بردی... تو!
توی مومن!... توی دیوانه!... توی باده پرست
***
من و بی بوسه گی ام... شعر من و لب هایت
... و چنین شد غزلم از خود من مست تر است


پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
پ.ن.2: این شعر در شماره ی دهم نشریه ی دانشجویی «نگاه تازه» (دانشگاه علوم پزشکی مشهد) چاپ شده است.
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:17  توسط شفق  | 

برای یک آوای آسمانی

این غزل پیشکش شده است به روان اهورایی درویش عالی مقام، جاودان یاد سید خلیل عالی نژاد:

درویش

درویش غرق در خویش تنبور می نوازد
صحرا، سفر، جنون، ماه، ماهور می نوازد
با هر فرود دستی جان می دهد به هستی
تنبور می نوازد، یا صور می نوازد؟
این پنجه نیست دیگر، عشق است و بیشترتر
برپا شده است محشر، در شور می نوازد
شطحی عظیم باری، از ساز اوست جاری
از خویش گشته عاری، منصور می نوازد
هو حق کشید درویش، یعنی چه دید در خویش؟
او را شنید در خویش، بر طور می نوازد
رعد است و برق و باران، از آسمان نه از جان
درویش غرق در خویش تنبور می نوازد

پ.ن.: نام شاعر محفوظ است (!)
پ.ن.2: این شعر در شماره ی دهم نشریه ی دانشجویی «نگاه تازه» (دانشگاه علوم پزشکی مشهد) چاپ شده است. (سوگمندانه با یک نادرستی چاپی)
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 15:2  توسط شفق  |